كابوس شب
شب دچار كابوس وهمناك خيالم گشته بودم ودر عالم هذيان دنبال چراهايي بودم كه هرگز نيافتم، صداي انسانهاي از جنس خودم كه حتي يك بار مرا باور نكردند و حتي يك بار در ميان صداقت كلامم نياسودند مرا پايمال ميكرد اينان حتي يك بار مرا در مهماني آفتاب نديدند، اينان عروج ماه از ميان چشمانم و روشنيش راازچشمانم نيافتند هزاران بار بر سفره هاي رنگين اينان نشستم ولي افسوس هزاران افسوس كه فرصتي نداشتم و نخواهم داشت در جهت تفهيم اينان بكوشم درست در لحظه احساس اينان لحظاتي خوش برايم دست ميدهد كه رقص قلمم را بر روي كاغذهاي از جنس اينان سهل مي نمايد كاغذهاي كه زود نوشته و زود پاره ميشوند اينان اختياري ندارند و نخواهند داشت فكر زندگي پلاستيكي و پاستوريزه اي كه در سر دارند مرا در خلق اثر جديدي راغب تر و كوشا تر مي كند نمي دانم چه انگيزه اي اينان را از من بالاتر نگه ميدارد درست وقتي به اعضاي بدنم نگاه مي كنم چيزي از اينان كم ندارم آري كمبود مادي همان معنائي است كه در عصاره كلماتم تبلور مي يابد داشتن تعلقات كم به اين دنياي پست و از جنس شهوت ثروتي بزرگ برايم محسوب ميشود روزي كه از اين دنياي فاني مي روم ودر ميان تلّي از سنگ و ماسه مي آسايم ودر سالي بعد در ميان اجساد تاريخ گم مي شوم آن زمان هست كه اين ثروت معنويم افكارو انديشه هايم مرا زنده نگه ميدارد آري آن زمان خيلي نزديك و نزديك است درست به چشمانم مي بينم چطور لاشه اينان در ميان تلي از تذوير آدميّت دست و پا مي زند ولي جز شهوت و هواي نفس بشريت كسي به دادشان نمي رسد حتي فرشته اي بر سر اينان نخواهم ديد آن زمان حتي سنگ هاي مرمر خانه شان تاج تخت هاي مجلّل ،خنده هاي الكي شان بر اينان درود نخواهد فرستاد اينان به جاي اينكه امروز آگاه شوند به يك زندگي كاملا پاستوريزه و و حيواني عادت كرده اند اينان اين مدلي ميخواهند غم را از خود دور كنند تا دمي مرفه بياسايند ولي غافل از اينكه كوري پيري وخصم روزگار در پس سلولهاي اينان خانه كرده اينان هر روز با ديدن مردن همسايه ها دوستان و آشنايان بر قوت قلبشان افزوده مي شود ولي دريغ كه ملك الموت در پس پنجره اينان خانه كرده كه حتي بر خود و بچگا نشان رحم نمي كند اينان تهمت زدن را افتخاري خوش بر خود مي دانند داد وفرياد، خوردن ، خوابيدن و شهوت را جز لاينفك وجودشان ميدانند هميشه مردم را از زير ذره بين كنترل مي كنند اينان حتي خواب خوشبختي را نخواهند ديد اينان زياد به بيمه فكر مي كنند يك مشت آدمهاي ترسو و خوفناك كه فقط نام آدميت را بر خود به يدك مي كشند مثل سياه لشكري سياه كه به تدبير اجتماع حركت مي كنند و سر آخر با حسرت درد مرده ، زندگي سايرين را تكرارو زندگيشان را مسخره مي كنند، اينان حتي خواب عروج را نخواهند ديد تمامي حركت وقدرت اينان خدمت به سلّولهاي بدن است كه من فرقي بين اينان و ساير جنبندگان حس نكردم اندر اغراق جملاتم هرگز نخواستم خودم را بالاتر ازاينان احساس كنم ولي در اين يقين زنده ام اگر روزي فكر و انديشه هايم كه گاه گاهي باعث مي شود تيرهاي اعتراض به سويم نشانه رود اگر روزي جبراً يا مصلحتاً از من گرفته شود من چيزي بيش از اينان ندارم و همچو اينان به زودي زود به زباله دان تاريخ خواهم نشست .
خدايا مرا در انديشه هاي ملكوتيم محكمتر و ثابت قدم كن .
بار الها هرگز غرورم را به خاطر نفسم نشكن .
بارالها هرگزمرا در منم غرق مساز و مرا با هر سازي ساز مكن و مرا در جوار عشق و محبت خودت عشاق كن و عشقي جز محبت خود
و اوليائت را بر من غالب نساز .
آمين يا رب العالمين
مشهد مقدس
30/1/86
